close
متخصص ارتودنسی
داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    پرچم داران صلح
    بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما دوستان امیدوارم از سایت پرچمداران صلح لذت ببرین برای ارتباط با مدیر سایت می تونید با اینستاگرام در ارتباط باشید instagram:imanmehdipoor

لینک دوستان

پیوندهای روزانه

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 361
    کل نظرات کل نظرات : 98
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 26

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 3
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 50
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 6
    آي پي امروز آي پي امروز : 1
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 12
    بازدید هفته بازدید هفته : 53
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,050
    بازدید سال بازدید سال : 4,218
    بازدید کلی بازدید کلی : 141,575

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.80.58.121
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 03 مهر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مداحی


آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 391 maryam
0 114 inmehr
0 152 maryam
0 92 inmehr
0 200 inmehr
0 386 iman21
0 260 iman21
0 281 iman21
0 235 iman21
0 242 iman21
0 340 iman21
0 272 iman21
0 271 iman21
0 374 iman21
0 264 iman21
0 502 iman21
0 244 iman21
0 237 mahsa
0 288 iman21
0 272 iman21

داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی

I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love. 


به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم

 

 

---------------------------------------------

 

if you look into my eyes
اگر در چشمانم بنگری

You will see, All the lies you once told me
خواهی دید تمام دروغ هایی که به من گفتی.

If you look into my eyes,You will see,All the pain that you left me
اگر در چشمانم بنگری خواهی دید تمام رنج هایی که تو به من دادی

If you look into my eyes,You can still see,All the Love that is still in me
اگر در چشمانم بنگری خواهی دید تمام عشقی که هنوز در من وجود دارد(نسبت به تو)

After all the things you said,After all the things that you did,After all the Promises that you made
بعد از تمام چیزهایی که گفتی وبعد از تمام کارهایی که انجام دادی و بعد از تمام قول هایی که دادی.

You never Looked into my eyes!
تو هیچ وقت در چشمانم ننگریستی

 

 

---------------------------------------------------

 

Mother

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment. 
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family. 
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. 
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره 
I was so embarrassed. How could she do this to me? 
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ 
I ignored her, threw her a hateful look and ran out. 
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم 
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" 
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره 
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. 
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" 
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond... 
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. 
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings. 
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her. 
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم 
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. 
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. 
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts 
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم 
Then one day, my mother came to visit me. 
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. 
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. 
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . 
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . 
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip. 
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. 
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی . 
My neighbors said that she is died. 
همسایه ها گفتن که اون مرده
I did not shed a single tear. 
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children. 
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، 
I was so glad when I heard you were coming for the reunion. 
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا 
But I may not be able to even get out of bed to see you. 
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم 
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. 
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. 
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی 
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. 
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم 
So I gave you mine. 
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. 
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
With my love to you, 
با همه عشق و علاقه من به تو

 

 

---------------------------------------------------

 

Frogs .....قورباغه ها 

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition. 
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower. 
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ... 
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند... 
The race began.... 
و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower. 
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .
You heard statements such as: 
شما می تونستیدجمله هایی مثل اینها را بشنوید :
'Oh, WAY too difficult!!' 
' اوه,عجب کار مشکلی !!'
'They will NEVER make it to the top.' 
'اونها هیچوقت به نوک برج نمی رسند
or: 
یا :
'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!' 
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
The tiny frogs began collapsing. One by one.... 
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher.... 
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!' 
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
More tiny frogs got tired and gave up.... 
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف 
... 
But ONE continued higher and higher and higher.... 
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
This one wouldn't give up! 
این یکی نمی خواست منصرف بشه ! 
At the end everyone else had given up climbing the 
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top! 
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه 
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! 
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to 
know how this one frog managed to do it? 
بقیهی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو 
انجام داده؟ 
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal? 
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ 
It turned out.... 
و مشخص شد که ...
That the winner was DEAF!!!! 
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

 

 

 



تاریخ ارسال پست: چهارشنبه 27 فروردين 1393 ساعت: 13:31
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی