close
متخصص ارتودنسی
چه دختر بامزه و پررویی!!!!

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    پرچم داران صلح
    بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما دوستان امیدوارم از سایت پرچمداران صلح لذت ببرین برای ارتباط با مدیر سایت می تونید با اینستاگرام در ارتباط باشید instagram:imanmehdipoor

لینک دوستان

پیوندهای روزانه

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 361
    کل نظرات کل نظرات : 98
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 26

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 23
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 50
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 2
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 15
    بازدید هفته بازدید هفته : 459
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,543
    بازدید سال بازدید سال : 2,971
    بازدید کلی بازدید کلی : 142,096

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.226.253.34
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : یکشنبه 06 اسفند 1396

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مداحی


آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 373 maryam
0 105 inmehr
0 139 maryam
0 86 inmehr
0 191 inmehr
0 377 iman21
0 254 iman21
0 274 iman21
0 228 iman21
0 236 iman21
0 330 iman21
0 265 iman21
0 263 iman21
0 362 iman21
0 249 iman21
0 487 iman21
0 238 iman21
0 231 mahsa
0 278 iman21
0 261 iman21

چه دختر بامزه و پررویی!!!!

 

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد

زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى

دارد.

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين

از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک

گفت:

اونوقت شما ازش بپرسيد.

************ ********* ********* ********* **

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى

مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از

موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

 

************ ********* ********* ******

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه

بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به

اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده،

الان وکيله.

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

************ *********

********* *********

********

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود

که روى آن نوشته

بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر

چند تا مى‌خواهيد

برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 02 شهريور 1391 ساعت: 18:3
برچسب ها : ,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی