close
متخصص ارتودنسی
سوتی های خنده دار

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    پرچم داران صلح
    بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما دوستان امیدوارم از سایت پرچمداران صلح لذت ببرین برای ارتباط با مدیر سایت می تونید با اینستاگرام در ارتباط باشید instagram:imanmehdipoor

لینک دوستان

پیوندهای روزانه

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 361
    کل نظرات کل نظرات : 98
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 26

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 20
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 50
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 2
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 15
    بازدید هفته بازدید هفته : 456
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,540
    بازدید سال بازدید سال : 2,968
    بازدید کلی بازدید کلی : 142,093

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.226.253.34
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : یکشنبه 06 اسفند 1396

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مداحی


آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 373 maryam
0 105 inmehr
0 139 maryam
0 86 inmehr
0 191 inmehr
0 377 iman21
0 254 iman21
0 274 iman21
0 228 iman21
0 236 iman21
0 330 iman21
0 265 iman21
0 263 iman21
0 362 iman21
0 249 iman21
0 487 iman21
0 238 iman21
0 231 mahsa
0 278 iman21
0 261 iman21

سوتی های خنده دار

 

 

با مامانو عموم اینا داشتیم در مورد ازدواج و مرد خوبو معیارای دخترا و این حرفا بحث میکردیم....

مامانم گفت این ازدواج مثل توالت میمونه ما که رفتیم توش میخوایم هر جور شده بیایم بیرون شماها هل میدید درو که برید تو...به خدا تو این ازدواج هیچی نیست راحت دارید زندگیتونو میکنید بشینید سر جاتون....

این وسط عموم صداشو انداخته تو گلوش میگه ببین مهشید جون من که خوب خوبه مردام اینم دیگه بقیه رو فک کن چی هستن....

چپ چپ نگاش کردم گفتم اعتماد به نفست تو حلقم عمو....

یه هو در کمال ناباوری بهم گفت مهشید جون میدونی که اعتماد به نفس مرد کجاشه و به چیشه....:|

***************************************

یکی از فامیلون تعریف میکرد: یه دوست و همکار داشتیم تو دفترمون هر وقت دور هم بودیم اینو میفرستادیم بره بستنی بگیره اینم از اونجایی که علاقه وافری به بستنی لیوانی داشت همیشه لیوانی میگرفت همیشه هم وقتی برمیگشت همه غرغر که اای بابا این یارو چرا واسه بستنیاش قاشق نمیزاره و این حرفا.
ازین جریانات 5-6 ماه گذشت یه بار وسیله میخواستم رفتم سر کشوش دیدم 50-60تا قاشق بستنی توشه(ازونایی که پوستش کاغذیه)
گفتم:... اینا چیه تو میزت؟!:|

گفت:این یارو بستنی فروشه هر دفعه میرم پول خرد نداره چسب زخم میده گذاشتم اونجا یه وقت لازم میشه!!

ما :| :)))))))))))

***************************************

یكی از دوستای داییم بعد چندین سالی از یه شهر دیگه اومده بود واسه شام دعوتش كرده بودیم دایی گفت:این آدم حسابیه جلغوزه بازی درنیارینا..

ماهم همه گفتیم باشه سرشام دایی داشت همچین دولوپ دولوپ دولوپ دولوپ میخورد هرچی هم بهش اشاره و چشمك میكنیم انگار نه انگار..

دوستش به دایی گفت:محسن حالا كه همه چی اینترنتی شده تو فیس بوك، میل داری دایی كه همچین داشت دولوپ دولوپ میخورد گفت:

فیس بوكو كه آره دارم ولی اگه میل نداشتم كه اینجوری مثل گاو نمیخوردم

ما همه:o :o :o :o :o :0

دوستش اینجوری :o منظورم ایمیله

***************************************

چند ساله پیش با خانواده رفتیم خونه یکی از عمه هایه ناتنیم چون ناتنی بود ما زیاد نمیدیدیمشون واسه همین چهرش درست یادم نبود وقتی رفتیم کلی ادم نشسته بودن یه خانومی که شباهته خیلی زیادی با عمم داشت اومد جلو واسه خوشامد گویی شانسه بده من اولین نفرم اومد سمته من منم به هوایه اینکه عممه دستمو بردم جلو همینکه بهم دست داد صورتمو بوردم جلو چنتا ماچه ابدار کردم صدایه بوس ها انقد بلند بود که توجه همه به ما جلب شد یه اقاهم که شوهره این خانوم بود پشته سره این خانوم واستاده بود که با دیدنه این صحنه لوپاش گل انداخته بود! برایه چند ثانیه سکوت همه جارو فرا گرفته بود که یهو عمم از اشپزخونه اومد بیرون تا دیدمش تازه فهمیدم چیکار کردم صدایه خندیه فامیل خونرو پر کرده بود داشتم از خجالت میمردم. اون خانومم دختره یکی دیگه از عمه هایه ناتنیم بود!

***************************************

اقا چارشنبه سوری امسال با داداشم و بابای ضد حالمون(مثلا میخواست مواظب ما باشه)رفته بودیم محل اتیش بازی .این داداش ما چشمش به 4 تا دختر خرده بود .جو گیر شده بود در حد تیم ملی هی خرکی از رو اتیش میپرید .که ناگهان پاش لیز خورد با کون افتاد رو هیزمای اتیش و شلوارش اتیش گرفت!!تا اینجا مشکلی نیس ولی یهو بابام وارد عمل شدو به زور میخاست شلوار داداشمو بکشه پایین!!! حالا داداشم بکش بالا .بابام بکش پایین ...که یهو بابام عصبانی شده میگه بکش پایین پدسگ کره خر(اخه کدوم بابایی شلوار بچشو به زور میکشه پایین) هیچی به زور شلوار داداشمو کشیده پایین داداشمم با کون لخت جلو این همه دختر پسر هم محله ایمون دویده سمت ماشین سوار شد.منم تا قهقه ی این بچه محلای عوضیمونو دیدم سریع پریدم تو ماشین.فعلا از خجالت 2 روز خونه بابا بزرگمون مخفی شدیم. رفیقم مسیج زده خاک بر سر داداشت با اون...کوچیکش. اینم شانس ماس.واسمون دعا کنید

 


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت: 12:35
برچسب ها : ,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی